ژوزف بالسامو | ناراحتم!
درحال مطالعه ژوزف بالسامو هستم. کتاب خوبی است و شخصیتپردازی و داستانگویی نویسنده به شکل عجیبی مرا یاد تجربهای که از خواندن کنت دومونت کریستو از همین نویسنده داشتم میاندازد: کتاب را که آغاز میکنی، دیگر دلت نمیخواهد رهایش کنی و بروی سراغ کار دیگری.
البته از روند پیشروی خودم ناراحتم. باید خیلی خیلی سریعتر پیش میرفتم و تاکنون باید تمام میشد؛ اما هم پروژه برنامهنویسی که دارم و هم دیگر درسهایی که نگرانیهایی را دربارهشان دارم و مشغولم کردهاند، موجب شده که کمتر سراغش بروم و حتی در حد همان نیمساعتی که قرار بود هم نتوانم برایش وقت بگذارم. حالا فکر میکنم این یکی دو روز که بگذرد، کمی سرم خلوتتر میشود و آن زمان را هم دارم.
یادداشتنویسی در اینجا را هم بیشتر خواهم کرد. حس میکنم گزارشهای عمومی که از خودم منتشر میکنم کم و بیش به اینکه بهتر بتوانم برنامههایم را پیش ببرم کمک میکند. هرچند برخی اواقات یادداشتهایم بیشتر نظرات شخصیام درباره مسائل گوناگون هم هستند.