چند روز پیش، با خواهرم داشتیم صحبت میکنیم سر اینکه سر کدوم لهجه راحتتریم و اینها. خواهر میگفت هنوز که هنوزه بعد مدتها بودن در اروپا و ... وقتی به لهجه بریتیش و انگلیسیها میرسه گاهی باید زیرنویس رو روشن کنه تا بفهمه چی میگن و درک کنه دارن چه اطلاعاتی رو رد و بدل میکنن. این درحالیه که مثلا سر فیلمها یا سریالهایی که به لهجه آمریکن صحبت میکنن دیگه خیلی کم پیش میاد لازم باشه و اصولا مگر اینکه اصطلاح خاصی باشه که ندونه.
من به خواهر گفتم خواهر من برعکسم!
ماجرا هم اینه که من سه تا اثر سینمایی مورد علاقه دارم: مجموعه هریپاتر که همه بریتیش صحبت میکنن اکثرا توش، مجموعه شرلوک هلمز که باز هم اکثر بریتیش صحبت میکنن و باز اون سریال قدیمیتر شرلوک با بازی ماندگار جرمی برت که باز اونم بریتیش قدیمیتره. نتیجه این شده که من به راحتی هرچه تمامتر میشینم و پادکستهای BBC Service World رو با لذت وافر گوش میکنم و تقریبا حسی که دارم اینه که لغات و کلمات رو به بریتیش خیلی دقیقتر میشنوم( خود کلمات رو بهتر میشنوم فارغ از اینکه معنیش رو دقیق بدونم یا نه).
البته اینکه من بریتیشها رو بهتر میفهمم معنیش این نیست که من اون لهجه رو بلدم صحبت کنم. به قول خواهر گرامی لهچه انگلیسی صحبت کردنم به طور مشخص و واضحی ایرانیش یا پرشیانیش تشریف داره و حداقل الان که دارم تلاش میکنم تا زبانم رو تقویت کنم و خیلی دغدغهاس و دیگه کار به جایی رسیده که میرم لایوهای اکسیژن رو توی آپارات موقع بیکاری و قطعی برق گوش میدم، لهجه صحبت کردنم هیچ دغدغهای نیست؛ چراییش هم اینه که اولا من فارسی زبانم و از فارسی با مصائب خودش دارم انگلیسی یاد میگیرم و طبیعتا با اولین قدمی که در یک کشور انگلیسی زبان بذارم متوجه میشن که مهاجرم و طبیعتا انتظاری هم ندارن شبیه یک نیتیو صحبت کنم و اصولا مگر برای بازیگر یا کسی که کار خاصی داره و مربوط به شغلشه، حساسیت روی لهجه صحبت کردن عقلانی نیست. همین الان در ایران من از شهر اصفهان تا شاهین شهر( حدود 20 کیلومتر فاصله دارن این دوتا شهر)بیام، فارسی رو با نه تا لهجه مختلف مردم صحبت میکنن و مثلا اگر یک انگلیسی زبان بیاد بخواد فارسی یاد بگیره، ما خودمون انتظار نداریم که لهجه اصلی خودشون رو نداشته باشن.
چیزی که مهمه در کل اینه که بتونیم صحبت کردن دیگران با لهجههای مختلف رو بفهمیم. همین کافی و مشخصه. دیگه از وزیرخارجه که در ایران آدم درگیر تا با انگلیسی نداریم، شما برید صحبت کردن ظریف یا عراقجی، دو وزیر خارجه ما که به طور قطع جز تاپهای وزرای خارجه ایران در دو قرن اخیر هستن، برید ببینید. حالا بماند که خود ظریف یکم قر و افاده داره، اما به طور واضحی لهجه خاصی ندارن هیچکدوم.
اما یه نکته دیگه که وسط صحبتامون بهش رسیدیم من و خواهر این بود که ما ساختار زبانی رو به معنای واقعی کلمه طوری درست کردیم که هر آدم تنبل و فراخی میتونه به راحتی هرجور دلش خواست صحبت کنه. ما تمام اجزای جمله رو به قرینه لفظی و معنایی میتونیم حذف کنیم، فعلهامون میتونن هرجای جمله که دلمون بخواد میتونن بیان، برخلاف مثلا انگلیسی ضمیرهای اشارهمون جنسیت رو مشخص نمیکنن، برخلاف عربی هم جنسیت و هم تعداد رو مشخص نمیکنن و برخلاف اسپانیایی اینطور نیست که مثلا برای برخی نسبتهای فامیلی کلمهای که استفاده میکنی هم جنسیت رو مشخص میکنه هم تعداد رو مشخص میکنه و هم سن رو میگه که بزرگتره، همسن توئه، کوچیکتره و اینا.
درواقع، به خاطر گرامر عجیب غریبمون، که بهمون امکان این رو داده که به گشادترین شکل ممکن صحبت کنیم و زحمت زیادی نکشمون دستشون درد نکنه واقعا، یادگیری زبانهایی که قواعد گرامری سفت و سختتری دارن به خودی خود برامون سخته. یک چیز دیگه هم اینه که معمولا توی بقیه کشورها، افراد توی مدرسه به معنی واقعی کلمه یک زبان دیگه رو کامل یاد میگیرن. توی ایران ما شش سال زبان انگلیسی رو بهمون درس میدن و طبق اصل شانزده قانون اساسی هم بهمون عربی هم درس میدن که هدفش بیشتر فهمیدن حدیث و قرآن و یک سری ابیات فارسیه که بینشون شاعر اومده یه مصراع یا بیت کامل رو به عربی نوشته؛ اما به هرحال؛ بعد از دبیرستان اگر کسی خارج از مدرسه زبان نخونده باشه معمولا سطح زبان قوی و خوبی نداره و این یک تجربه و ترومای مشترک بین نسلهای مختلفه که زبان خوندن براشون یه کابوس بوده.
نتیجه این میشه که یک گارد یا یک ترس عمیقی داریم از اینکه شروع کنیم و ما عمدتا یاد نگرفتیم که یادگیری زبان به فرآیند طولانیمدت و نیازمند استمراره که باید یه جوری لذت بخش بشه برامون و نتیجه این میشه که همیشه رفتن سراغ زبان خوندن برامون یکم عچیب غریب و سخت شده. مثلا من خودم به شخصه، تا دهم که با مدرسه پیش میومدم یادمه، وقتی ازم خواسته شد خودم رو به انگلیسی معرفی کنم و بگم تابستون چطور بود و نمیدونم در حد چندتا جمله بگم، تنها چیزی که تونستم توی اونجا بگم این بود که:
My name is Habib and I'm from Izeh.
همین رو هم با کلی ترس و لرز میگفتم؛ اما خب از دهم به بعد فهمیدم که باید فیلم ببینم، سریال ببینم، آهنگ گوش بدم، بیهدف و حتی غیرفعال الکی فقط پادکست گوش بدم موقع خواب، فقط برای اینکه گوشم عادت کنه و یه سری کلمات رو هم درک کنم. برای مثال، من الان جز معدود کسانی هستم که به طور کامل آهنگ Hostage از بیلی آیلیش رو حفظم؛ آهنگی که فکر کنم خیلی از فنهای قدیمیش هم فکر نکنم زیاد گوشش داده باشن و من فقط میذاشتمش تا پخش بشه و همزمان کدم رو هم مینوشتم:
I wanna be alone
alone with you, does that make sense?
I wanna steal your soul
.....
ماجرا اینه که کلید اصلی یادگیری لذت بخش بودن کاره. اینکه به چشم یه تفریح بهش نگاه کنید. الان این لایوهای اکسیژن هم همینطوریه. میتونی کلاسی نگاهش کنی و بشینی مثلا جزوه بنویسی، یا اینکه به شکل یه تفریح نگاهش کنی و ساختارهایی که دوست داری رو بشنوی توضیحات و بعد بری توی سیو مسیج تلگرامت وویس ضبط کنی و بعد مثل آهنگ گوش بدی. همین. حالا اگر حال داشتی و حوصله اش بود مثلا ساختار رو مینویسی که بعد تمرین کنی دوباره. ولی کلا نباید زیاد سختش کرد و اون مدل مدرسهای، دقیقا به همین دلیل اثر مخربی داره که جذابیت یادگیری و آشنایی با یه زبان دیگه و فرهنگ دیگه رو کم میکنه و از بین میبره.
کاری که توی اسپانیایی دارم انجام میدم هم همینه. الان تازه دارم یه آهنگ گوش میدم ببینم که چی میشه ازش در آورد و بعدا شاید مثلا لغتاش رو به لغتای سیستمم اضافه کنم. ولی ماجرا اینه که یک کار فانیه که روزی نهایتا ده الی بیست دقیقه وقت میگیره و آرامش هم بهم میده و میتونم همیشه انجامش بدم. همین مهمه موقع یادگیری.