دو راهی حسرت
ماجرا این است که اگر به کلاس دیگر رفته بودم، یعنی کلاسی که بچههای سیپلاسپلاس هستند، من احتمالا روی کاغذ چیزهای بیشتری یاد میگرفتم. یعنی در پایان این ترم من یک امتحان یا تمرین باید حل میکردم که تمام مباحث مربوط به شیگرایی را در خود داشتند؛ اما ماجرا چیز دیگری است. اینکه اگر در آن کلاس بودم، آیا این روندی که درون آن قرار داشتم تغییری میکرد؟ آیا نتایج بهتری حاصل میشد؟ من فکر نمیکنم.
جنگ چهل روزه یک فشار همه جانبی روانی را برای من داشت. من همچنان درک کاملی از مشکلات مالی ندارم و آنچه که هست و نیست، دغدغه دیگران است؛ اما هم نگرانیهایم بیشتر شد و هم اینکه چهل روز تمام، هر شب و هر صبح، با صدای جنگندهها و انفجارها بیدار میشدم، این چیزی بود که نه تمرکزی برای من باقی میگذاشت، نه توان و فرصتی و تمام آنچه که باید انجام میدادم را تحت تاثیر قرار میداد و قطعی اینترنت و بیخبری از خواهرم که هزاران کیلومتر آنطرف تر بود و عدم دسترسی به منابع آموزشی، همگی تاثیر فاجعهباری گذاشتند.
در فردای پس از جنگ هم زندگی من به حالت عادی برنگشت؛ هرچند که فکر میکنم کمی برای بهتر شدن تلاش کردم و نتایج اندکی هم به دست آمد؛ اما آنقدر که بتوانم با تمرکز، مثل آنچه که در دی ماه و بهمن برای امتحانات ترم اول درس میخواندم، درس بخوانم و کار کنم نبود و نتیجه خوبی هم دربر نداشت و این هفته تازه کمی طبیعیتر شده و فکر میکنم با گذر زمان بهتر میشود.
به هرحال، اگر آن کلاس را هم انتخاب میکردم احتمالا چیز بیشتری یاد نمیگرفتم؛ اما شاید آشناتر بودم و همین سبب میشد که تابستان پیش رو برایم فرصت تحول مهمی باشد و برنامهنویسی را عمیقتر یاد بگیرم و حالا هم دارم فکر میکنم دیر نیست. خودم تلاش خواهم کرد تا حداکثر استفاده را ببرم و پیش بروم و خود را برسانم. شاید کمی سختتر، شاید کمی راحتتر، اما بالاخره میتوانم و امیدوارم که موفقیت آمیز تر باشد و تازه فعالیت جدیتری هم در گیتهاب خواهم داشت.