بدبختی
امروز یکی از شلوغترین روزهای ممکن رو داشتم. فکر میکنم حداقل از صبح تا الان، درگیر بودم. جا به جایی هم بدبختی خاص خودش رو داره. خداروشکر جز اون دسته از کسانی هستیم که زیاد خونه عوض نکردیم. هرجایی که میریم، دوسال، سه سال داخلش میمونیم و معمولا هم زیاد درگیر کرایه و رهن و ... نیستیم و همین هم خوبه. تازه این غیر از کمکهایی هم هست که به مغازه میکنم. به محض تموم شدن جا به جایی که هنوز یکمی وسایل باقی مونده دیگه من در هیچکاری هیچ مشارکتی نمیکنم. درسهام زیادتر شدن و این ترم هم احتمالا 18 واحد خواهم داشت.
توی خونه تکونی هرساله یه سری آشغال و خرت و پرت هست که میندازیمشون دور. امسال لباس کار و یک تلویزیون قدیمی و کارکرده است. فکر کنم اواخر دهه هفتاد یا اوایل دهه هشتاد تلویزیونه ساخته شده و حالا همراه لباس کارها انداختیمشون دور و دیگه کارکردی ندارن. یعنی حداقل تلویزیونه رو میشه هنوزم فروختش توی دیوار؛ اما به نظرم فروشش هم کار احمقانهای هست چون حتی شبکههای تلویزیونی صدا و سیما رو هم اون اواخر دیگه کامل نشون نمیداد و همیشه نصف تصویر نبود. نه آرم شبکهها پیدا بود نه این المانهایی که سمت چپ تصویر و تبلیغای شبکه تماشا وجود داشت.
توی خونه جدید هم اینترنت نداریم. یعنی اصولا خطی وجود نداره و حالا فعلا زنگ زدیم تا به صورت محلی یه دکل سیار روی پشت بوم نصب کنیم و ببینیم سرعت اینترنت برای بازی و گیمی که داداشیم میخواد و کارهایی که من میخوام اوکی میشه یا نه. فعلا با بدبختی یه چیزی درست کردم که بتونیم در حد وبگردی روزمره از اینترنت استفاده کنیم؛ اما کافی نیست و احتمالا با یه دکل مخابراتی سیار که به صورت محلی آنتن رو از دکلهای ثابت شرکتهایی مثل ایرانسل یا همراه اول میگیره کارمون راه میفته. باید ببینیم چی میشه.
یکی از دلایل اینکه توی اینجا کمتر فعالیت میکنم همینه که هنوز مشغولم و انشالله تا آخر این هفته دیگه کامل کامل کارم راه میفته. از امروز عصر دیگه باید بشینم و یکم رمان بخونم؛ اما نمیدونم چی میشه فعلا.